اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

دومین کوتاهی مو در آرایشگاه

این چند روز تعطیلات رو رفتیم خونه آقا جون اینا(بابای بابایی) این سری عمه طیبه اینا هم بودن و تو و امیر حسین (پسرعمه اهورا) حسابی بازی کردین چون همبازی داشتی دیگه زیاد دور ما نمی اومدی (امیرحسین 1 سال و دو هفته از اهورا بزرگتره) از همونجا هم با بابایی و عمو حامد رفتی آریشگاه و موهاتو کوتاه کردی فقط روز اولی که رفتیم اونجا یه اتفاق خیلی بد افتاد تو و امیرحسین داشتین با عمو وحید بازی میکردین که تو بدجور با پا زدی به صورت عمو وحید طوریکه سرش به شدت با زمین برخورد کرد خیلی حالش بد شد همه مون واقعا ترسیدیم که نکنه خدایی نکرده اتفاق بدی براش بیافته هر چند تا خوب شدنش همگی مردیم و زنده شدیم اما ...
18 خرداد 1393

وقتی خواب امونت رو ببره

روز جمعه از خونه بابام اینا به سمت خونه خودمون برمیگشتیم و تو مشغول خوردن آبنبات بودی همیشه آبنبات جز چیزاییه که میخری منم خیلی بدم میاد چون هم خاصیتی نداره و هم همه جا رو باهاش گند میزنی چند بار برگشتم نگاهت کردم دیدم دراز کشیدی و مشغول آبنبات خوردنی سری بعد که برگشتم دیدم خوابت برده و آبنبات چسبیده به صورتت اینم از قیافه ات:       ...
11 خرداد 1393

یه اتفاق عجیب

امروز صبح اومدم به وبلاگ اهورا سر بزنم اول رفتم سراغ آخرین نظرات،دیدم دوتا از دوستام برام نظر گذاشتن هر دو برای پست واژگان اهورا در سن 3 سال و 1 ماهگی خیلی تعجب کردم آخه این پست برای چند وقته پیشه گفتم چطور هر دو اومدن واسه این پست نظر گذاشتن بعد گفتم شاید اتفاقی به این مطلب سر زدن اما وقتی اومدم تو وبلاگ اهورا دیدم آخرین پستم شده واژگان اهورا آخه من اینو خیلی وقت پیش گذاشتم چطور میشه خودش جاش عوض بشه و بیاد اولین پست؟؟؟؟ مگه میشه خود به خود همچین اتفاقی بیافته؟ تازه تاریخ و ساعت جدیدم براش گذاشته اگه کسی میدونه ممنون میشم راهنماییم کنه چطور باید برگردونمش جای خودش؟ ...
10 خرداد 1393

واژگان اهورا در سن 3سال و 1 ماهگی

کوی دوازه.......................توی دروازه خوالش میکنم..................خواهش میکنم کبد(kabad)....................عقب توتخال(totekhal)..............پرتقال تمپایی..........................دمپایی بیواس...........................لباس ویواگ...........................وبلاگ خوابم میوره(mivareh).......خوابم میبره دیدیدم.........................دیدم شوشن.......................روشن  دسازی.....................دستمال کاغذی خوخار.......................خودکار  آشق......................قاشق نکاشی...................نقاشی سی سک..............سکسکه تعمیرکار.................تعمیرگاه اساسیس.............ا...
1 خرداد 1393

اهورا در اداره بابایی

اداره بابا به خونه نزدیکه بخاطر همین بعضی روزها به اصرار من بابا واسه نهار میاد خونه و بعدش برمیگرده سر کار دیروز نهار که خونه اومد بعدش تو گفتی منم میخوام بیام اداره به بابا گفتم خوب ببرش گفت کار دارم اذیتم میکنه تو هم گفتی قول میدم اذیت نکنم و بالاخره با بابا رفتی این اولین بار بود که بابا میرفتی سرکارش،بابا گفت پسر خوبی بودی و اذیتش نکردی پیش عمو حامدم رفته بودی(بابا و عمو حامد تو اداره با همدیگن البته کارگزاریشون فرق میکنه،بابا کارگزاره و عمو حامد کارای دفتری رو انجام میده) از اوجا عمو حامد ازت چند تا عکس انداخته بود که ازش گرفتم بذارم تو وبلاگت   قربونت برم با کی حرف میزنی؟روز او...
22 ارديبهشت 1393

قربون حرف زدنت

جمعه صبح بیدارم کردی که برم برات آب بیارم کمی بعد از اینکه آب خوردی گفتی جیش دارم وقتی بردمت دستشویی بهم گفتی مامان اگه قول بدی پسر خوبی باشی میبرمت پارک سرسره بازی کنی     بابایی طبق معمول نشسته بود پای برنامه های ورزشی منم که دیگه حالم از هرچی فوتبال و برنامه ورزشی بهم میخوره به بابایی گفتم بذار روی یه شبکه دیگه و بابا گفت بذار کمی ازش ببینم بعد،که تو یه دفعه خودتو انداختی وسط و گفتی بابا چرا نمیذاری مامان حریم سلطان ببینه؟ وای من و بابا از خنده مردیم آخه همیشه وقتی من میخوام این سریال رو ببینم با پخش فوتبال همزمان میشه و به مشکل برمیخورم         ...
21 ارديبهشت 1393

جواب آزمایش

امروز رفتیم جواب آزمایشتو گرفتیم.رسیدیم اونجا گفتی بابا میره خانومه رو بزنه؟ گفتم آره اگه بدونه هر بار از اونجا رد میشیم میگی بزنیمش امکان نداره هیچ وقت تو رو اونجا راه بده(البته ایشالا دیگه هیچ وقت راهت به اینجور جاهایی نیافته عزیزم) جواب آزمایشتم خدا رو شکر خوب بود و هیچ مشکلی نداشتی خیالمون راحت شد ...
18 ارديبهشت 1393

بازم جمعه بازم گردش

روز جمعه با بابایی و عمو حامد نهار رفتیم بیرون بعد از نهار با عمو حامد رفتی سرسره و عمو چندتا عکس باحال ازت انداخت   دو تا عکس پایین رو عمو ازت انداخته که من عاشق عکس دومی هستم چند روز پیش بارون اومد از پنجره بیرون نگاه کردم خیلی خوشگل بود این عکس رو ازش انداختم ...
15 ارديبهشت 1393

آزمایش خون

بالاخره دیروز صبح(93.2.11)با کلی ترس و لرز بردیمت واسه آزمایش خونت ترس و لرز بخاطر اینکه میدونستیم خیلی میترسی و نمیذاری ازت خون بگیرن ازمون پرسیدی کجا میریم؟ماهم گفتیم میریم پیش امیرحافظ (پسردایی کوچولوی بابایی) آخه اونا هم قرار بود بخاطر آزمایش ادرار امیرحافظ باهامون بیان بعد از اینکه نوبتت شد و وارد اتاق نمونه گیری شدیم تو شروع کردی به جیغ و گریه خانومه گفت بخوابونینش رو تخت.اول من و بابا گرفتیمت اما من زورم بهت نرسید و دایی بهروز (دایی بابا) اومد و با بابا دو نفری سفت گرفتنت اما بازم زور تو از اونا بیشتر بود به زور کنترلت میکردن خانومه 2 سرنگ خون ازت گرفت،از بس تکون خوردی که فکر میکردیم الان سوزن تو دستت میشکنه ...
12 ارديبهشت 1393